برچسب:
نویسنده: ابوالفضل مهدوی
محرم امسال برام یه رنگ و بوی دیگه داره. نمیدونم چرا، ولي منو برده به محرم های ده، پانزده سال پیش. حال دلم خوبه. حال چشمام بهتر از دلمه. نمیخوهام با هیچکسی با هیچ چیزی درگیر بشم. نبودنم دلیلی به غیر از این حالم نداره. انگار این محرم چیزی و میخواهد بهم بفهمونه. شاید بعدا فهمیدم... ولی فعلا فقط میخواهم خودم باشم و خودم....
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل مهدوی
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل مهدوی
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل مهدوی
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل مهدوی
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل مهدوی
دستت مبارک است که چک می زند به گوش دستت مبارک است که می آورد به هوش عیسای دست های مبارک! بزن مرا… تا مُرده ای به زنده شدن مُفتَخَر شود!
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل مهدوی
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل مهدوی
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل مهدوی
خیلی چیزها توی ذهنم برای نوشتنه .شاید اون موقعه ای که توی اتاقت بودم اگه قرار به نوشتن بود نزدیک به چندین صفحه مینوشتم.حسادت شاید اولین چیزی باشه که بخواهم راجبش صحبت کنم.شاید حس مالکیتی که بقیه نسبت به تو دارند و من با همه دست و پا زدن هام سهمی ازش
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل مهدوی
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل مهدوی
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل مهدوی
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل مهدوی
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل مهدوی