خرید بک لینک
ناسور دارم با چشم های خودم میبینم دارم میبینم که چه جوری سی و پنج سال از عمرم متل برق باد گذشت.نمیدونم چقدر ازش باقی مونده...توی این مدت سی و پنج سال دوتا برادر یه مادر ازدست دادم و یه بچه.این که مادرت به مدت ده سال جلوی چشمات مثل شمع آب بشه و هر روزش بدتر از روز قبلش باشه  چیزی که شاید تو دنیا فقط آدم های کمی تجربه اش کرده باشند.این که بچه ندیدم چه جونی ازم گرفت تا از بند بند وجودم جدا شد اونم چیزی که شاید هرکسی تجربه اش نکرده باشه.و حالا نوبت به بابا رسیده که جلوم آب بشه وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مهدوی تاريخ: پنجشنبه 19 شهريور 1405 ساعت: 3:10

محرم امسال برام یه رنگ و بوی دیگه داره. نمیدونم چرا، ولي منو برده به محرم های ده، پانزده سال پیش. حال دلم خوبه. حال چشمام بهتر از دلمه. نمیخوهام با هیچکسی با هیچ چیزی درگیر بشم. نبودنم دلیلی به غیر از این حالم نداره. انگار این محرم چیزی و میخواهد بهم بفهمونه. شاید بعدا فهمیدم... ولی فعلا فقط میخواهم خودم باشم و خودم....

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مهدوی تاريخ: پنجشنبه 19 شهريور 1405 ساعت: 3:10

ناسور سحرآمیز بود.... جهان فاسد مردم را ، بریز دور و در این دوریبه عطر نافه یِ خود خو کنکمین بگیر جهانت را ، سپس شکارچیانت رابه تیرِ معجزه آهو کنمفصل‌اند زمستان‌ها ، و برف ویرایش‌ی خوبی نیستبرای سرفه‌ ی گلدان‌ ها ، گلی نمانده خودت گُل باشتو را بکار و شکوفا شو ، تو را بچین و تو را بو کنشب است یک تنه زیبا شو ، و چند ماه شکیبا شوسپس مرا متولد کن ، بتاب رویِ شبم دریاو جوجه اردک زشتم را ، به زیر بال و پرت قو کنکسی نمیشنود ما را ، اگر که رویِ سخن داریو درد حرف زدن داری ، اگر دهانِادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مهدوی تاريخ: پنجشنبه 19 شهريور 1405 ساعت: 3:10

دارم با چشم های خودم میبینماگر به دنبال آخرین جزئیات درباره «دارم با چشم های خودم میبینم» هستید، ادامه این گزارش را بخوانید. طبق گزارش‌های موجود، دارم میبینم که چه جوری سی و پنج سال از عمرم متل برق باد گذشت.نمیدونم چقدر ازش باقی مونده...توی این مدت سی و پنج سال دوتا برادر یه مادر ازدست دادم و یه بچه.این که مادرت به مدت ده... در ادامه تمامی اطلاعات منتشرشده را مرور می‌کنیم.دارم میبینم که چه جوری سی و پنج سال از عمرم متل برق باد گذشت.نمیدونم چقدر ازش باقی مونده...توی این مدت سی و پنج سال دوتا برادادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مهدوی تاريخ: پنجشنبه 1 مرداد 1405 ساعت: 11:25

سحرآمیز بود....اگر به دنبال آخرین جزئیات درباره «سحرآمیز بود....» هستید، ادامه این گزارش را بخوانید. آخرین بررسی‌ها نشان می‌دهد به عطر نافه یِ خود خو کنکمین بگیر جهانت را ، سپس شکارچیانت رابه تیرِ معجزه آهو کنمفصل‌اند زمستان‌ها ، و برف نسخه‌ی خوبی نیستبرای سرفه‌ ی گلدان‌ ها ، گلی نمانده خودت گُل باشتو را... در ادامه مهم‌ترین نکات این گزارش ارائه شده است.به عطر نافه یِ خود خو کنکمین بگیر جهانت را ، سپس شکارچیانت رابه تیرِ معجزه آهو کنمفصل‌اند زمستان‌ها ، و برف نسخه‌ی خوبی نیستبرای سرفه‌ ی گلدان‌ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مهدوی تاريخ: پنجشنبه 1 مرداد 1405 ساعت: 11:25

جهان فاسد مردم را ، بریز دور و در این دوریبه عطر نافه یِ خود خو کنکمین بگیر جهانت را ، سپس شکارچیانت رابه تیرِ معجزه آهو کنمفصلاند زمستانها ، و برف نسخهی خوبی نیستبرای سرفه ی گلدان ها ، گلی نمانده خودت گُل باشتو را بکار و شکوفا شو ، تو را بچین و تو را بو کنشب است یک تنه زیبا شو ، و چند ماه شکیبا شوسپس مرا متولد کن ، بتاب رویِ شبم دریاو جوجه اردک زشتم را ، به زیر بال و پرت قو کنکسی نمیشنود ما را ، اگر که رویِ سخن داریو درد حرف زدن داری ، اگر دهانِ خودت هستیاگر زبان خودت هستی ، به گوش هایِ خودت رو کنمسم که پخش و پلا هستم ، دچار درد و بلا هستمتو عادلی که طلا هستی ، به کیمیای مساواتتتو را بدل به خودت اما ، مرا بدل به ترازو کن ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مهدوی تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 13:40

دستت مبارک است که چک می زند به گوش دستت مبارک است که می آورد به هوش عیسای دست های مبارک! بزن مرا… تا مُرده ای به زنده شدن مُفتَخَر شود!

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مهدوی تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 13:40

شب قبلش اصلا نتونستم بخوابم هر وقت هم که چشمام رفت روی هم کابوس دیدم. صبح اول وقت آنقدر داغون بودم که میدونستم اگر تو خونه بمونیم یه داستان درست و حسابی از توش در میاد اول صبح بردمش خونه مادرش به بهانه تعمیر موتور خونه برگشتم خونه تمام خونه رو وجب به وجب تمیز کردم با حرص تمام. یاد روزهایی افتادم که به خاطر اومدن تو خونه رو سانتی متری تمیز میکردم. این خاطره ها داره منو از پا در میاره و اون چیزی که نمک روی این زخم این بی خیالی بی رحمی تو. همه ی روز به تمیزی کردن گذشت بارها فکر کردم اصلا چرا من اون روز راجب عشق و علاقه و هوس به تو حرف زدم من که تمام این ده سال سعی کردم لحظه ای به تو نگاه ناپاک نداشته باشم. همه چیز از اون پست توی اینیستا گرام شروع شد اون بند ۶ لعنتی که برای آرامش توصیه به در آغوش کشیدن داشت. حتی اینکه به شوخی چندبار بهت گفته بودم بند ۶ اذیتم میکرد دلم میخواست بهت بگم حتی فکر این بند ۶ هم درست نیست حتی فکر اینکه فقط با تو میتونم ادامه بدم این زندگی رو هم درست نیست تمام حرف های اون روز هم به خاطر همین بود نمیخواستم چیزی از ذهن و دلم بگذره تو ندونی به خودم قول داده بودم با تو رو راست باشم ،اصلا به اون چیزهایی که تو فکر کردی من لحظه ای هم فکر نکردم. تمام روز با کل کل با تو گذشت ساعت حدود دوازده و نیم شب بود دیگه داشتم جنون میگرفتم گوشیم داشت خاموش میشد حتی انگیزه ه ای برای تو شارژ زدن نداشتم یه روزهای لحظه ای نباید خاموش میشد نباید بدون آنتن میبود میدونی که چی میگم. از خونه زدم بیرون رفتم تو پارک بغل خونه نمیدونم چقدر گذشت چقدر راه رفتم فقط به خودم اومدم دیدم که دیگه پاهام توان راه رفتن نداره از پارک داشتم بیرون میومدم یه موتور جلوی پام وایستاد پرید پایین تهدید کرد ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مهدوی تاريخ: شنبه 1 ارديبهشت 1403 ساعت: 21:24

دل میرود از دست عیان جای تو خالی ای بی خبر از درد نهان جای تو خالی آفت زده دل همت فریاد ندارد سردار سکوت است زبان جای تو خالی بر مسند آشوب کمین کرده خیالی ای آتش آشوب گران جای تو خالی با کفر کمانش به گمان کافر افکار ایمان مرا کرده نشان جای تو خالی زان پیر شرابی که فشاندی به لبم دوش امروز دلم گشته جوان جای تو خالی من ماندم و پرسوخته پروانه و بلبل در حلقه ی دلسوختگان جای تو خالی از شوق سفر نیست که آذر شده در راه کس نیست بگوید که بمان جای تو خالی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مهدوی تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 22:15

خیلی چیزها توی ذهنم برای نوشتنه .شاید اون موقعه ای که توی اتاقت بودم اگه قرار به نوشتن بود نزدیک به چندین صفحه مینوشتم.حسادت شاید اولین چیزی باشه که بخواهم راجبش صحبت کنم.شاید حس مالکیتی که بقیه نسبت به تو دارند و من با همه دست و پا زدن هام سهمی ازشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مهدوی تاريخ: شنبه 14 فروردين 1400 ساعت: 18:01

لبخند زد و دستامو گرفت اما توی خوابفردا نشده بیدار شدم بیدار و خرابعکسش روی میز باز از توی قاب بیرون اومدودستامو گرفت باهم دوباره رفتیم توی قابترسیدم اگه بیدار بشم خوابم بپرهگفتم نکنه اصلا” روی میز خوابم نبرهتنها روی تخت تنها توی خواب با اون توی قابادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مهدوی تاريخ: شنبه 14 فروردين 1400 ساعت: 18:01

دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمیبینم دلی بی غم کجا جویم که در عالم نمیبینم دمی با همدمی خرم ز جانم بر نمیآید دمم با جان برآید چون که یک همدم نمیبینم مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده ولیکن با که گویم راز چون محرم نمیبینم قناعت میکنم با درادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مهدوی تاريخ: شنبه 14 فروردين 1400 ساعت: 18:01

تلخ بودن!! هر آدمی به ذات مگه تلخ به دنیا میاد ؟ از کی کلامم زهر دار شد؟ چی شد که تلخ شدم؟ خودم خواستم یا توی این مسیر قرارم دادن؟ حالا از اون چیزی که ساختند متنفرن میخواهن تغییر کنه. اصلا برای چی ساختند که حالا بخواهن تغییرش بدن؟ میگن من شروع کادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مهدوی تاريخ: شنبه 14 فروردين 1400 ساعت: 18:01

نمیتونم تشخیص بدم یا تفکیک کنم نوشتن برای تو از حال خودم الان برام سخت تره یا حرف زدن با تو و گفتن از حال خودم. شاید تنها چیزی که میتونم بنویسم همین چندتا دیالوگ از فیلم شهرزاده دیگه بیشتر از این دیالوگ ها حرف زدن حکم حرف اضافی زدن داره. میگفت که بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مهدوی تاريخ: شنبه 14 فروردين 1400 ساعت: 18:01

صفحه بندی