خرید بک لینک

ناسور

سحرآمیز بود....

جهان فاسد مردم را ، بریز دور و در این دوری

به عطر نافه یِ خود خو کن

کمین بگیر جهانت را ، سپس شکارچیانت را

به تیرِ معجزه آهو کن

مفصل‌اند زمستان‌ها ، و برف ویرایش‌ی خوبی نیست

برای سرفه‌ ی گلدان‌ ها ، گلی نمانده خودت گُل باش

تو را بکار و شکوفا شو ، تو را بچین و تو را بو کن

شب است یک تنه زیبا شو ، و چند ماه شکیبا شو

سپس مرا متولد کن ، بتاب رویِ شبم دریا

و جوجه اردک زشتم را ، به زیر بال و پرت قو کن

کسی نمیشنود ما را ، اگر که رویِ سخن داری

و درد حرف زدن داری ، اگر دهانِ خودت هستی

اگر زبان خودت هستی ، به گوش هایِ خودت رو کن

مسم که پخش و پلا هستم ، دچار درد و بلا هستم

تو عادلی که طلا هستی ، به کیمیای مساواتت

تو را بدل به خودت اما ، مرا بدل به ترازو کن

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مهدوی تاريخ: پنجشنبه 19 شهريور 1405 ساعت: 3:10

صفحه بندی