خرید بک لینک

دارم با چشم های خودم میبینم

اگر به دنبال آخرین جزئیات درباره «دارم با چشم های خودم میبینم» هستید، ادامه این گزارش را بخوانید. طبق گزارش‌های موجود، دارم میبینم که چه جوری سی و پنج سال از عمرم متل برق باد گذشت.نمیدونم چقدر ازش باقی مونده...توی این مدت سی و پنج سال دوتا برادر یه مادر ازدست دادم و یه بچه.این که مادرت به مدت ده... در ادامه تمامی اطلاعات منتشرشده را مرور می‌کنیم.

دارم میبینم که چه جوری سی و پنج سال از عمرم متل برق باد گذشت.نمیدونم چقدر ازش باقی مونده...توی این مدت سی و پنج سال دوتا برادر یه مادر ازدست دادم و یه بچه.این که مادرت به مدت ده سال جلوی چشمات مثل شمع آب بشه و هر روزش بدتر از روز قبلش باشه  چیزی که شاید تو دنیا فقط آدم های کمی تجربه اش کرده باشند.این که بچه ندیدم چه جونی ازم گرفت تا از بند بند وجودم جدا شد اونم چیزی که شاید هرکسی تجربه اش نکرده باشه.و حالا نوبت به بابا رسیده که جلوم آب بشه و من فقط نظاره گر باشم.بابایی که همیشه توی زندگیم پشت و پناهم بوده حالا به جایی رسیده که وقتی دستاشو میگیرم میبینم فقط  ازش تصویری باقی مونده.جنگیدن همیشه باهام بوده گاهی  برای رسیدن به کسانی که تو  زندگی  دوستشون دارم و گاهی  برای حفظ چیزها و کسانی که تو زندگی به سختی به دست آوردمشون.شاید وقتش رسیده این داستان برعکس بشه.آدم تو زندگی یه بار عاشق میشه یه بار زندگی میکنه یه بارم میمیره.توی این دنیافقط عاشق مادرم بودم و حالا که نیست فقط تصور بودنش میتونه حال خرابم و خوب کنه.

درکی ندارم از خودم بی تو هر جا که دورم از تو تبعیدم
چشمامو بستم رو جهان بس که تا چشم وا کردم تورو دیدم
من از زمین و از زمان کندم تا تو دلت پیدا کنم جامو
مرگم که باشه آخر این عشق من دوست دارم اون سرانجام 

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مهدوی تاريخ: پنجشنبه 1 مرداد 1405 ساعت: 11:25

صفحه بندی